بنام دل که دلتنگ توست بنام لحظه ای که دل دلتنگت می شود بنام لحظات دلتنگی که پر از یاد توست بنام یاد خوشت که پر از شوق دیدار توست گوشه ای تنها نشسته ام تو را نمی بینم ولی تو را در قلبم می شنوم زیرا هنوز دلم رهن عشق توست 
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:58 توسط مریم و امیر |
فرا رسيدن ماه غم واندوه سرور و سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)را به پيشگاه مقدس امام زمان (عج) و شیعیان بزرگوار آن حضرت تسليت ميگويم . 
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:33 توسط مریم و امیر
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش... 
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:23 توسط مریم و امیر |
در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر
و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:27 توسط مریم و امیر |
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم... يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم... يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم... يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم... يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم... يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:19 توسط مریم و امیر |
چرا سهراب سپهری گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ شاید آن روز سهراب که نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر دردگل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست !!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:13 توسط مریم و امیر |
وقتی با دستت پرانه ای می گیری اگه بخوای ببینی زنده است فرارمی کنه محکم بگیریش می میره . دوستاشتنم یه چیزی مثل پروانه............!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط مریم و امیر |
ماه از گوشه ی ابری به در آمد،مات در من نگریست
من آرام فقط شانه بالا زدم و خندیدم،
او ندانست که من در پس این شانه بالا زدن،
غم هجران تو را
باز پنهان کردم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط مریم و امیر |
بادبه جستجوي تودفترمن راورق مي زند خوب به رفت وآمدنفسم نگاه كن دراين عرق ريزان اي سنگ بزرگ من نسيمي مي طلبم دركجا ؟ مي وزي وبه من نمي رسي چنانكه كوهي به كوهي!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط مریم و امیر |
امـشـب بـرق چـشـات نـا مـهربونه چرا ؟؟؟ روی زمینی جات ولی توی آسمونه چرا ؟؟؟ امشب چشمات خاموش و بی فروقه !!! نـگـات هـنـوزم مـا ل دیـگرونه چـرا ؟؟؟ هـیـچ وقـت نـمـیشـه بـه تـو رسـیـد !!! عـاشـقـت شـدن ایـنـقـدر آسونه چرا ؟؟؟ چـنـد وقـتـیه دیـگه گـل بهـم نـمـیـدی !!! هـمـه ی گـل هـادیگه ما ل اونـه چـرا ؟؟؟ باغـچه ی قـلبت دیگه یاس نداره چرا ؟؟؟ دلت سنگ شـده احسـاس نـداره چـرا ؟؟؟ دیـگه از مـن خـسـتـه شــــدی چــرا ؟؟؟ عـاشـق چـشـم اون شــــدی چـرا ؟؟؟ کـمـی خـــشــن و تـاریــک پــر از ابـر تـیـره مـثـل آسمون شدی چرا ؟؟؟ عـشـق مـن واسـت مـعـنـی نــداره!!! خـراب و ویـرون غریـبه شدی چرا ؟؟؟ گـفـتم کمی از غصه هام گـفـته باشم !!! نـگـاه کـردی بـهـم و خندون شدی چرا ؟؟؟ د ارم مـــیـام هـنـوز بـه تــو نـرسـیـده به فکر جدایـیـمون شدی بگو به من چرا ؟؟؟



+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:8 توسط مریم و امیر |